X
تبلیغات
رایتل

پرستاران جوان
بچه های پرستاری 91 قم 

با سلام خدمت همه دوستان گرامی

با نظر به اینکه از پست قبلی بنده که در مورد خاطرات دانشکده قبلیم بوده استقبال کردید ، تصمیم بر این شد تا خاطره دیگری نیز قرار دهیم ...

این خاطره یکی از جمعه های توی خوابگاهمون هست 

تذکر : این خاطره به دلیل داشتن قسمت های غیر اخلاقی حدالامکان سانسور شده ولی با این حال خوانندگان از قسمت های مورد دار خودشون چشم پوشی کنند ...

 

 

جاتون خالی ، بعد از عید ، یکی از بچه ها که تو کشتارگاه و قصابی کار میکرد و به همراه دستمزد ، گوشت و غیره از قصابی میگرفت ؛ دو دست کله پاچه ( البته نمیدونم مال گوساله بود یا گوسفند !! ) آوردش خوابگاه .

قرار گذاشته بودیم سر یه موقع مناسب ، کله و بساطش رو بار بذاریم که یه صفایی به بدنمون بدیم ...

شب جمعه بود . یکی از قابلمه های خوابگاه رو شستیم و همه چیز رو ریختیم توش . 

خیلی خوبه ها ، آدم تو خوابگاه تجربه پختن هر نوع غذایی پیدا میکنه . خلاصه اینکه کله پاچه رو بار گذاشتیم .

بوی اون تا صبح تو کل خوابگاه پیچیده بود . صبح ، زودتر از بقیه نون گرفتیم و کله پاچه رو آوردیم تو اتاق و در رو بستیم ، 8 نفری افتادیم به جون اون کله پاچه . ترم بالایی ها هرچند گاهی سر میزدن میگفتن :"عجب ! شما کله پاچه درست کردید ؟!" که مثلا یه ذره بهشون تعارف کنیم ولی با کمال آرامش محل بهشون نذاشتیم .

قاعدتا بعد غذای چرب ، آدم حس و حال حرکت کردن نداره ؛ ولی بچه های ما عجوبه بودند . بعد غذا ، تازه بازیشون گرفته بود . هرچی بطری نوشابه تو خوابگاه پیدا میشد رو جمع کردن و پر آبشون کردن ، رفتن توی حیاط خوابگاه ، ریختن رو سر و کله همدیگه . هرکسی هم که وارد حیاط میشد رو خیس میکردن .

خلاصه اینکه ما هم خر شدیم و رفتیم تو حیاط . یه دفعه دو جین آدم از جهات مختلف جغرافیایی بهم حمله ور شدن . منم دمپایی پام نبود . با پای برهنه شروع کردن به فرار کردن توی حیاط و باغچه ها . چشمتون روز بد نبینه ، بالاخره گرفتنم . تا لباس زیرم رو خیس کردن ...

(نکته : هیچ کدوم از ترم بالایی ها از اتاق هاشون حتی بیرون هم نیومدن ...)

بعد از دو ساعت آب بازی و خیس شدن توی اون هوای سرد ، رفتیم که لباس هامون رو خشک کنیم .

در اتاق رو بستیم ، بخاری رو تا ته زیاد کردیم ، و همه لباس هاشون رو در آوردن که خشک بشه .

در همین میان ، مسئول خوابگاه ناگهان در اتاق رو باز کرد و با دیدن صحنه ای باور نکردنی ، خودش سریع در اتاق رو بست .

این وسط ، بچه ها دوربین آوردن که عکس یادگاری بگیرن ...

و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل 

[ شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 11:47 ب.ظ ] [ نوشناس ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 78415