X
تبلیغات
رایتل

پرستاران جوان
بچه های پرستاری 91 قم 

روز پرستار رو به همه شما عزیزان و دوستان گلم تبریک میگم و از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت میکنم امیدوارم متن زیر بتونه کمی دلشادتون کنه

یک پرستار و روزش

نزدیکای صبح بود که صدای بیدار باش گوشیم به صدا در اومد.

ای خدا ..... کی حال داره بره سر کار با اون شب مزخرفی که داشتم و تا ساعت 2 شب در ضیافتی کنار باجناق عزیزم بودم.

دیگه با هر مشقتی که بود سرم رو از بالین زیبام جدا کردم و برای دقایقی بر روی تخت مثل معتادای عزیزی که خمار موندن و کله شون هی سقوط میکنه و از خواب میپرن، نشستم.

اما دیدم اینجور فایده نداره احتمالش هست دوباره خوابم ببره!

بالاخره از ترس سوپروایزر عزیزم که شده از تخت بلند شدم و در حالی که دو سه بار با کله به دیوار خوردم ، خودم رو به شیر آب رسوندم.

خب دیگه بقیه کار ها رو هم انجام دادم و هر جور که بود خودم رو سر وقت به بیمارستان رسوندم.

حالا وارد بیمارستان شدم یکی از خدمه من رو دیده!

اومده جلو میگه آقا مبارک باشه، پس شیرینیتون کو؟

  

شیرینی؟

حالا هر چی فکر میکردم ذهنم به جایی نمی رسید،زن جدید که نگرفته بودم ،بچه هامم که صبح از خونه می اومدم نگاه کردم همون دوتا بودن.

بعدش گفتم خدا خیرشون بده نکنه اضافه کاری ها رو ریختن؟

گفت نه عزیزم امروز انگار حالت خوب نیست ، بیا این شکلات رو بگیر بخور بعدشم برو یه نگاه به تقویم بنداز ببین روز پرستار چه روزیه!

بعله دیگه پرستار است گاهی دلش میخواهد روز خودش را نیز فراموش کند.

خلاصه وارد بخش شدیم و بعد از احوال پرسی و تبریک به همکاران، رفتیم و مشغول گرفتن نشانه های حیاتی از بیماران شدیم تا اینکه به تخت یه پیر مرد حدوداً 90 ساله رسیدم !

بعد همراهش که فکر کنم نوه اش بود گفت روزتون مبارک باشه گفتم ممنون!

حالا پیرمرده با یه لحن خاصی در اومده میگه دکتر روز مبارک باشه.

با خنده بش گفتم دستت درد نکنه پدر جان!

هرچی کارانه هست که اونا میگیرن دیگه همین مونده بود که روزمونم از ما بگیری و به اونا بدی.

خداییش ما آخر نفهمیدیم فلسفه اینکه هرکی لباس سفید بپوشه دکتره، چیه؟

خلاصه کار توی بخش مطابق معمول گذشت و نزدیکای غروب بود که خسته و کوفته به خونه رسیدم که هنوز در خونه رو باز نکرده، دختر و پسرم مثل فشنگ پریدن بغلم و منو بوس کردن و با یه لحن جالبی میگن بابایی روزت مبارک .

با اینکه بوی آش از خونه نمی اومد ولی فهمیدم این خانم ما یه آشی برای ما پخته.

تا با همسرم سلام واحوال پرسی کردم و روزمون رو بهم دیگه تبریک نگفته!

این بوی آش از دهان مبارک دختر ما بیرون زد که بابایی مامان به ما قول داده گفته باباتون شب بیاد خونه با هم میریم بیرون غذا بخوریم ،حالا بابایی تو که بابای خوبی هستی ما رو میبری رستوران پدرخوب؟

دیدم نه انگار فایده ای نداره بچه که بودیم پدر و مادرمون با یه شکلات گولمون میزدن، بزرگم که شدیم بچه هامون با دوتا بوس.

نمیدونم این سایز گوش چرا تو نسل سوخته ما اینقد بزرگه لامصب.

خب بگذریم چون احتمالاً هم قرار بود یه جورابی چیزی امشب هدیه بگیریم!

گفتم خانم قبل از این که بریم برو اون جورابی رو که خریدی بیار ما بپوشیم و این انگشترت رو بگیر

این جورابام از بس توی پام مونده بوی گند گرفته! دستت درد نکنه!

بعله خلاصه رفت جورابمون رو آورد ولی گفت بیا این پیرهنم بگیر پیراهنتم عوض کن!

خب این هم از روز پرستار ما که توسط یک پدر خوب در رستوران پدر خوبی تموم شد که با قیمت غذایی که با ما حساب کرد پدر ما رو هم در آورد.

سید محمد نجفی

[ جمعه 16 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ محمد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 78275